ترامادول، به زندگیم معنا داد اما...
یکشنبه 25 خرداد 1399 ساعت 22:03 | نوشته ‌شده به دست نمایندگی ارتش | ( نظرات )
ساعت ۷ صبح، به‌سختی از خواب بلند شدم و طبق معمول همیشه صبحانه نخورده لباس‌هایم را پوشیدم، یک شانه به موهایم زدم و از خانه بیرون زدم. از وقتی‌که بیدار شدم داشتم مدام خمیازه می‌کشیدم و اشک از چشمانم جاری بود. همه‌چیز بی‌رنگ و زشت بود. آدم‌ها بدعنق و زشت بودند. ماشین‌ها صداهای بلندی و گوش‌خراشی داشتند؛ و من در این فکر بودم که آدم‌ها چقدر احمق و خسته‌کننده هستند و یا چرا همسایه در این موقع صبح به من سلام کرد؟ اَه خدایا؛ نمی‌شد من را جای دیگر متولد می‌کردی؟...

  

در همین افکار داغون و خسته‌کننده بودم که به وسط کوچه رسیدم و در یک‌لحظه، حالتی بسیار خاص در بدنم به وجود آمد انگار که یک جریان الکتریسیته از نوک ناخن‌های پایم وارد شد و از موهای سرم بیرون رفت.

در یک‌لحظه رنگ‌ها تغییر کرد و همه‌چیز زیبا و خوش‌رنگ شد. درختان به رنگ سبز درخشنده و زیبایی درآمدند و هیچ صدای گوش‌خراشی شنیده نمی‌شد؛ و ناگهان فهمیدم که چقدر انسان‌ها خوب و زیبا هستند چقدر خوب است که من در این محله زندگی می‌کنم و شروع کردم به همه سلام کردن. بااینکه از خانه دور شده بودم اما با سرعت برگشتم تا جواب سلام همسایه خوش‌رو و بامعرفتمان را بدهم. چه دنیای قشنگ و هیجان‌انگیزی. خداوندا تو را به خاطر این‌همه زیبایی و نعمت شکر می‌کنم. دوست داشتم ازاینجا تا محل کارم را پیاده بروم (حدود ۳ ساعت) اما دیرم شده بود.

 البته یک موضوع را جا انداختم؛ من به‌محض اینکه از خواب بلند شدم به سمت کمدم رفتم و 1 عدد قرص ترامادول ۲۰۰ را خوردم. درواقع آن حس بی‌نظیر که در وسط کوچه به من دست داد، زمانی بود که قرص‌ها شروع به اثر گذاشتند، کردند. بله تا آن روز، حدود ۲ سال از اعتیاد من به قرص می‌گذشت و این کار هرروز من بود. روزهای خوبی بود اما من ازآنچه به سرم می‌آمد خبر نداشتم!!!


رسیدم سرکار و بدون وقت تلف کردن شروع به کارکردم.(شغل من تعمیرات دستگاه‌های چاپ دیجیتال بود) همه همکارانم اگر با تمام توانشان کار می‌کردند می‌توانستند در ۳ روز یک دستگاه چاپ رنگی را به‌طور کامل سرویس کنند اما من... . من در یک روز، ۲ دستگاه رنگی را به بهترین شکل ممکن و با بهترین کیفیت و دقت، سرویس می‌کردم به‌طوری‌که مشتری‌ها دستگاه‌های خود را نمی‌شناختند. همه همکارانم با حیرت به کار کردن من نگاه می‌کردند و من را تحسین می‌کردند. البته این نوع کار کردن در حدود 3 قرص ترامادول ۲۰۰ خرج برمی‌داشت.


 اما این زندگی زیبا می‌رفت تا به یک تراژدی وحشتناک تبدیل شود. حدود یک سالی از آن روزها گذشت و زندگی روی دیگرش را نشان داد. صبح با سردرد و بدن‌درد از خواب بلند می‌شدم طبق معمول به‌طرف کمد می‌رفتم و حدود ۶ یا ۷ تا قرص می‌خوردم، از خانه بیرون نمی‌رفتم تا قرص‌ها اثر کند اما شرایط متفاوت شده بود چون وقتی قرص‌ها اثر می‌کرد خوابم می‌گرفت و فقط دوست داشتم بخوابم. به هر ضرب زوری که بود از خانه بیرون می‌رفتم. در راه، همه‌چیز مسخره و بیهوده بود درواقع همه از روی اجبار، این‌طرف آن‌طرف می‌رفتند و هیچ‌کس هیچ هدفی نداشت. توی اتوبوس یا مترو سرپا می‌خوابیدم و یا اگر نشسته بودم مدام سرم روی شانه بغل‌دستیم می‌خورد. وقتی به سرکار می‌رسیدم تا ۳ تا سیگار نمی‌کشیدم و ۲ تا چایی نمی‌خوردم، دست به سیاه‌وسفید نمی‌زدم و وقتی هم شروع به کار می‌کردم هر یک پیچی که می‌بستم یا باز می‌کردم دست نگه می‌داشتم و برای کشیدن سیگار بیرون می‌رفتم گاهی هم دستگاه را برمی‌گرداندم تا بتوانم پشت دستگاه بخوابم و کسی متوجه نشود.

با اینکه مصرف قرص من  به روزی 25 عدد 200 میلی گرمی رسیده بود اما راندمان کارم به ۳ یا چهار روزی یک دستگاه، رسیده بود. هر چه بیشتر قرص می‌خوردم بیشتر خوابم می‌گرفت و نمی‌توانستم به آن روزهای طلایی، با سرعت و دقت کارکنم. خسته شده بودم هرروز از خودم بیشتر بدم می‌آمد و هرروز از خداوند تقاضای مرگ می‌کردم و از او قول می‌گرفتم که من را خلاص کند (البته در خواب نه با تصادف و بدبختی) خداوند هم این قول را به من می‌داد اما دوباره فراموش می‌کرد! و روز از نو و روزی از نوع. بارها با خود فکر می‌کردم که چه اتفاقی افتاده است و چه چیزی فرق کرده؟ من که همانم، قرص‌ها هم که بیشتر هم شده، پس چی شده؟ چرا دنیا برعکس شده؟ (برای اینکه مطلب طولانی نشود، این قسمت را خلاصه می‌کنم.)

کنگره را با مسائل بسیار عجیبی و بدون دلیل و توجیه منطقی، پیدا کردم. جلسه اول تازه واردین را پشت سر گذاشتم و در جلسه دوم یک نفر به اسم آقای روح‌الله روبروی من نشست و شروع به حرف زدن کرد. زیاد متوجه حرف‌هایش نبودم اما در یک جای صحبت‌هایش از من پرسید: می‌دانی در بدنت چه اتفاقی افتاده است؟ سریع گوش‌هایم تیز شد چون این سؤالی بود که من به دنبال جوابش بودم. گفتم نه، روح‌الله گفت: یک چراغ‌نفتی را فرض کن که مخزنش پر است و این مقدار نفت قرار است در مدت یک ماه با شعله کم و یا متوسط پاسخگوی روشنایی خانه تو باشد حالا تو در یک برهه از زمان، فتیله چراغ را تا ته بالا کشیدی و با روشنایی زیادی مواجه شدی، روشنایی بسیار خوب و لذت‌بخش اما نفت موجود در مخزن که قرار بوده در یک ماه جواب‌گو باشد، در ۳ الی ۴ روز تمام می‌شود و دیگر نفتی برای روشنایی نیست. حالا چه اتفاقی می‌افتد؟ سیاهی و تاریکی مطلق.(درست مانند حال و احوال آن روزهایم).


وح الله ادامه داد: بدن ما انسان‌ها نیز یک سری غدد دارد که وظیفه ترشح مواد و هورمون‌هایی را دارد که زندگی و خلق‌وخوی من را شکل می‌دهند مثلاً برای خندیدن، گریه، خوابیدن، فعالیت سنگین، هیجان و خلاصه برای هر کاری، یک هورمون خاص وجود دارد اما من با مصرف مواد مخدر کار این غدد را مختل کردم و با مصرف قرص، انقدر زیاد از این غدد کار کشیدم که امروز در این اوضاع‌واحوال هستم. این جملات را که می‌گفت تازه داشتم متوجه می‌شدم که من چه بلایی سر خودم آوردم. بسیار ناراحت شدم و سرم را دوستی گرفتم می‌خواستم گریه کنم. روح‌الله گفت: نگران نباش به‌راحتی می‌توانی این مخزن را پر کنی، حتی پرتر از گذشته و با نفت باکیفیت‌تر از گذشته. پرسیدم: چطور امکان دارد؟ وقتی‌که مخزن خالی‌شده است!؟ گفت: ما در اینجا در مدت ۱۲ ماه دوباره پرش می‌کنیم به‌طوری‌که زندگی‌ات دوباره روشن می‌شود اما با یک تفاوت، روشنایی زیباتر و نور به‌مراتب قشنگ‌تر از نوری که با فتیله بالا می‌دیدی. می‌خواستم باور کنم اما باورش سخت بود.


به‌هرحال امروز که این خاطرات را می‌نویسم نوری سفید و زیبا و باکیفیت بی‌حد و وصف، دورتادور زندگی‌ام را گرفته و مخزن نفتم هم پر پره. هرروزی که از رهایی و درمانم می‌گذرد، این نور بیشتر و بیشتر می‌شود بدون اینکه من دست به فتیله چراغ بزنم این یعنی جسمم سالم است و سیستم ایکس بدنم مشغول کار است. امروز از خداوند برای این‌همه زیبایی ممنونم و او را شکر می‌کنم و به خود یادآور می‌شوم که خیلی از انسان‌ها هنوز در تاریکی هستند و این وظیفه من است که با تلاش و خدمت خود، حتی اگر شده است زندگی یک نفر را روشن کنم.

شکر، شکر، شکر

نویسنده: مسافر روزبه

تایپ: مسافر روزبه

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: یادداشت ها و دلنوشته ها،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
مرتضی ارتش سه شنبه 27 خرداد 1399 16:00
خیلی عالی و دقیق نوشتی آقا روزبه. خداقوتت بده
همسفر سیمین سه شنبه 27 خرداد 1399 08:39
بسیار زیبا و قابل لمس بود. ممنونم از قلم خوبتان.
رضا یابنده دوشنبه 26 خرداد 1399 12:37
این دقیقا خاطرات منه. انگار من نوشتم فقط من 1سال اول اینجوریم
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
نویسندگان ...
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic